محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
101
مجمع الانساب ( فارسى )
چون غلّه نماند گفتند : « اى پدر ! ما را به مصر بايد شد كه قوت نماند و اگر ابن يامين با خود نبريم ، ما را گندم ندهند . » يعقوب گفت : « من ندهم . » ايشان سوگند خوردند و عهد كردند كه او را بازآورند و نگاه دارند . پس يعقوب ايشان را گواهىگيرى كرد و ابن يامين را به ايشان داد و به مصر آوردند . و چون پيش يوسف آمدند گفتند : اين آن برادر است كه تو او را طلب مىكنى . پس يوسف برادران را دو دو در هر وثاقى فرود آورد و ابن يامين را كه هموثاق نبود ، گفت او هموثاق من باشد . گفتند : « رواست . » يوسف ، اين يامين را به خلوت برد و خود را بر وى عرضه كرد و گفت : « من برادر هم پدر و هم مادر توام ، تو اين سخن با برادران مگوى . » و چون يوسف گندم به برادران داد ، ابن يامين را به بهانهاى پيش خود بداشت و گفت : « ابن يامين پيمانهء غلّهء من دزديده است » ، و آن حيلتى بود كه ساخته بود [ 68 ] و كيل را در بارهاى ايشان پنهان كرد . ايشان گفتند كه ابن يامين دست برده است كه ما از اين [ كار ] مبرّاييم ، چون ايشان خود به دزدى ابن يامين گواهى دادند ، على الضّرورة ابن يامين را رها كردند . چون باز پيش آن پير مظلوم محروم آمدند گفتند : « ابن يامين دزدى كرد و او را باز داشتند . » يعقوب زار بگريست و گفت : « من صبر كنم تا خداى تعالى فرزندان من به من باز دهد » و « قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ » « 1 » روى از پسران بگردانيد و چندان بگريست كه چشمش نابينا شد . پسران را گفت : « به مصر باز شويد و خبر آن دو پسر من باز جوييد . » ايشان درم نداشتند و گندم خرج شده بود . قدرى جريش « 2 » و پشم و كشك برگرفتند و به مصر شدند . چون پيش يوسف آمدند ، از غايت اضطرار ، حديث اين يامين فراموش كردند و گفتند : « اى عزيز ! ما را طاقت نماند ، بضاعتى مزجات آوردهايم ، ما را گندم به صدقه ده كه پدر ما را از گرسنگى ، چشم تباه شد » ، و تعبير آن خواب كه يوسف ديده بود آن روز راست شد ؛ يعنى برادران ، اسير و محتاج يوسف شدند . يوسف چون حديث كورشدن چشم يعقوب شنيد ، طاقتش نماند ، آهى بزد و گفت : « اى برادران ! بدانيد كه من يوسفم و اين ابن يامين است . » ايشان را چون آن حال يقين شد ، بترسيدند و از وى عذر خواستند و گفتند : « ما به جاى تو بدى كرديم . » يوسف گفت :
--> ( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 84 . ( 2 ) . جريش : بلغور .